اینجا کلیک کنید و در خوراک این وبلاگ مشترک شوید

 

میخواهید بدانید خوراک Feed چیست؟

 

 

___________________________________________

 

آیا مایلید جدیدترین پستهای این بلاگ به ایمیلتان ارسال شود؟

 

کافیست ایمیلتان را در کادر زیر وارد کنید سپس لینکی را که

 

به ایمیلتان ارسال می شود کلیک کنید.

___________________________________________

 

 

صفحه اصلی         درباره من

___________________________________________

 

___________________________________________

 

آخرین پستهای وبلاگ

          ● ۳۷- سال یکهزارو سیصدو هشتادو هشت

          ● ۳۶- قصیده بکش بیرونیه!

          ● ۳۵- بهش گفتم صبر کن

          ● ۳۴- میکس سریال جومونگ و سریال یوزارسیف!

          ● ۳۳- اطلاعیه فلیترنگ و شوتینگ

          ● ۳۲- چرا خود سانسوری میکنیم

          ● ۳۱- من هرچی میگم تو نباید نارحت شی

          ● ۳۰- آموزش سیاست قبل از تولد

          ● ۲۹- امان از پرشین بلاگ

          ● ۲۸- دارم میرم

          ● 27- ایران من

          ● ۲۶- به درک

          ● 25- تو خیلی شبیه ...

          ● ۲۴- مهمون ناخونده برای وبلاگ پونی خانوم

          ● ۲۳- cant fight the moonlight

          ● ۲۲- ترکیبات و تغییرات مامانی

          ● ۲۱- خاله برو وام بگیر

          ● ۲۰- معروفترین عشاق تاریخ

          ● ۱۹- چه حرفا!!

          ● ۱۸- دموکراسی خانگی

          ● 17- ناگهان چه زود دیر می شود

          ● ۱۶- پدر آمد ...

          ● 14- وووووووووووووووووی ی ی

          ● ۱۳- دکتر کردان

          ● 12- آقا جون دو دو تا چارتا!

          ● 11- تکنولوژی پیشرفت کرده ها!!

          ● 10- بی شرف

          ● 9- خروس ناموس پرست

          ● 8- ایمیل آدرس اینطوری...

          ● ۷- آبشنگولی

___________________________________________

 

آرشیو نوشته های قبلی

___________________________________________

 


___________________________________________

 

بانوی وبلاگی

___________________________________________

 

دوستان

          ● لیست وبلاگهای به روز شده

          ● عشق دو نفره

          ● فال

          ● شقایق

          ● گیلاس خانومی

          ● یادداشتهای یک دختر ترشیده

          ● ژیگولو

          ● زیما آزما

          ● دانلودستان آهنگ

          ● دخی 20 ساله

          ● دوشیزه شین

          ● گجمو۲

          ● عاشقانه های من و عسلیم

          ● گوریل فهیم

          ● کشتی کج

          ● ستاره باران

          ● ژاله

          ● سورتمه

          ● حرفای شیک و پیک

          ● khikhoole

          ● دلتنگی های یک مریم

          ● مایسا

          ● نیک اندیش

          ● صبا و پرهام

          ● سرزمین گمشده

          ● آلفا

          ● سیاه، سفید، خاکستری

___________________________________________



 



Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

 

نظرات [1]

 

1388/01/11 23:45

 

۳۷- سال یکهزارو سیصدو هشتادو هشت

سال نو مبارک!



منبع عکس: گرافیک بازار

 

 

 

نظرات [4]

 

1387/11/20 13:21

 

۳۶- قصیده بکش بیرونیه!

هادی خرسندی عزیز همیشه برای من جالب بوده و هست

این شعرش رو بدون اجازه اینجا مینویسم:

((


اوباماجان بیا یکخرده از دنیا بکش بیرون
یکی تا دسته جا کرده، شما حالا بکش بیرون


طرف قداره بند و بیسواد و بدنهاد، اما
شما تحصیلکرده، با سواد، آقا، بکش بیرون


لزوم ماندگاری چیست در خاک عراقی‌ها؟
سلاح هسته‌ای پیدا نشد آنجا! بکش بیرون


چه میخواهی از آن پیرزن غمگین بغدادی
از آن کوچه، از آن کلبه، از آن مأوا، بکش بیرون


به حال کودکان خسته‌ی افغان توجه کن
به ضجه، ناله، گریه، خواهش، استدعا، بکش بیرون


نمیگویم فقط از سمت ما بیرون بکش بلکه
زمصر و ساحل عاج و گواتمالا، بکش بیرون


جهان را بی‌تجاوز گر که میخواهی، خودت اول
به عنوان رئیس جمهور آمریکا بکش بیرون


بکش بیرون که پوتین هم مگر بیرون کشد از ما
بگو با او که در ایران، از آن دریا بکش بیرون!


بگو شیخ جنوبی را که عاقل باش و از مغزت
خلیج فارس را بی صحبت و غوغا بکش بیرون


اوباما جان، طرف بدنام کرده سرزمینت را
تو بهر اعتلای نام یو.اس.آ، بکش بیرون!


همان سان که به سر آمد زمان برده‌داری‌ها
سرآمد روزگار فتح و استیلا، بکش بیرون


تو کز پروردگان مکتب مارتین لوتر کینگی
به نام نامی نیکش، همین فردا بکش بیرون


تو که دائم سخن از آبراهام لینکلن میگوئی
به یاد همتش، با همت والا بکش بیرون


برو با ؟ و ؟ هرچه خواهی کن اوباما جان
ولی با ملت ایران نکن، از ما بکش بیرون!


کنون که وقت صلح و نوبت بیرون کشیدن شد

تو هم ای جان خرسندی از اوباما بکش بیرون!


))


منبع: http://www.asgharagha.com/archives/002094.php

 

 

 

نظرات [1]

 

1387/11/20 11:36

 

۳۵- بهش گفتم صبر کن

همش بهش میگفتم صبر کن اما محلم نمیزاشت

ازش خواهش کردم ولی بازم توجه نکرد

پرسیدم تا کی سکوت؟

مردم از بس حرف زدمو تو جواب ندادی

هر چقدر بیشتر خواهش کردم کمتر توجه کرد

انگار دلش میخواست بدجور تو کفش بمونم

بهش گفتم این رسمش نیست چرا فکر میکنی همه میخوان سوارت بشن؟

گفتم دیدتو عوض کن! ممکن با این همه عجله راهو اشتباه بری؟ یه وقت به یه جایی میرسی که دیگه راه برگشتی نیست!

بهش گفتم میدونم که تو با بقیه فرق داری؟ دوست دارم پیشم بمونی تا به همه نشونت بدم باهات کلاس بزرام

ولی ...

اون بی تفاوت میرفت حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرد.

این داستان برای من یه درس عبرت بود یه درس عبرت بزرگ:

(( یاد گرفتم به هر اسبی دل نبندم))


 

 

 

نظرات [2]

 

1387/11/19 14:17

 

۳۴- میکس سریال جومونگ و سریال یوزارسیف!

 

افسانه جومونگ سریال کره ای است که طی چند هفته گذشته مخاطبان زیادی را جذب کرده. من هم مثل بقیه این سریال را نگاه میکنم و لذت میبرم. البته دوستانی هم هستند که علاقه من به سریالهای کره ای برایشان سوژه خنده شده! افسانه جومونگ بعد از سریالهای جواهری در قصر و تاجر پوسان پخش شد. تاکید بر پخش سریالهای کره ای یکی پس از دیگری دلیلی به جز داشتن بینندگان بیشمار ایرانی نخواهد داشت تا جایی که فکر میکنم شاید کارگردانان کره ای بقیه این سریالها را صرفا برای پخش از طریق صدا و سیمای ایران و راضی نگه داشتن مخاطبان ایرانی شان کلید میزنند!! چیزی که من را به شدت به این سریالها جذب کرده و باعث میشود هر لحظه دست اندر کارانشان را تحسین کنم بازی بسیار عالی هنرپیشگان است البته هرچقدر هم که بازیگران توانا باشند تا کارگردان خبره ای هدایتشان نکند کار خوبی را ارائه نمیدهند. به نظر من کارگردان حرفه ای مانند سفالگریست که از گل خام ظرفی زیبا را خلق میکند. بدون شک کارگردان یا کارگردانان سریالهای کره ای که ما در ایران دیدیم همگی توانا و موفق بودند شخصا مطمئنم که کارشان را بیشتر از آقای فرج الله سلحشور بلد هستند. لطفا زود با رگهای غیریت ورم کرده بنده را محکوم به چرا اینو میگی و چرا اونو میگی نکنید.

آقای "سعید ملکان" شما سیمرغ بلورین بهترین چهره پردازی را برای فیلم "آواز گنجشک ها" دریافت کردید آیا واقعا گریمور سریال حضرت یوسف شمایید؟؟؟!!! خواهر من که متولد سال 68 هست و خیلی هم در کار گریم ادعایش نمیشود به گریمهای سریال حضرت یوسف میخندد!! آخر کجای دنیا وقتی کسی میخواهد بمیرد رنگش مثل زغال سیاه میشود؟؟ تا جایی که من میدانم  آدمهایی که به پایان عمر خود نزدیک میشوند رنگ پریده و بی روح می شوند!! حضور زنان و مردان تن بلورین هم در این سریال به ما ثابت کرد که مصری ها گندمین هم نبوده اند بلکه بلورین بوده اند!! نمیشد مقداری از آن هفت میلیارد بودجه تان را صرف تیره کردن پوست بازگران بلوریتان کنید تا ما بیشتر به یاد مصر بیفتیم؟

ای کاش آن قسمت از سریال، که یوزارسیف و همسرش پای میز صبحانه (یا ناهار) باهم حرف میزدند را دوباره تکرار کنند. آقای سلحشور ناشیانه تر از آن صحنه ممکن نیست: "در حالی که یوزارسیف کنار پنجره ایستاده و همسرش کنار میز نشسته و گفتگو میکنند ناگهان زن صورتش را در هم کرده و در کمتر از 1 ثانیه کنیزش می پرسد آیا وقتش است؟ و زن میگوید آری.." خیال کردم این خانم بار اولش نیست که باردار و به زمان وضع حمل نزدیک میشود چون در میان تمام دردهای ماه نهم که هر زن بار دار دارد و فقط در عرض چند ثانیه متوجه شد که دیگر وقتش است!! میکس سریال افسانه جومونگ و سریال یوسف

بعد از اینکه زن را به اتاقی بردند تا روی تخت دراز بکشد من که خیلی قبلتر از آن که وارد اتاق شود داشتم به آن شکم مسخره مصونوعی اش میخندیدم ناگهان متوجه کمربند شکم مصنوعی شدم که هنگام نشستن زن روی تخت نمایان شد!!!! یعنی در میان آن جمعیت انبوه دست اندر کاران سریال هیچ کس متوجه این سوتی ضایع نشد هزار ماشالا !! تصویربرداران محترم به کجا نگاه میکردید که این صحنه را ندیدید؟ در وبلاگ دیگری که نامش را به خاطر ندارم دوستی نوشته بود در یک قسمت از سریال در هنگام فیلمبرداری از یک نمای دور کارخانه هایی در تصویر نمایان شده اند که باز هم مسئولین محترم متوجه آن نبوده اند. خدایا مهران مدیری و مهران غفوریان هم دیگر در کار طنز نیستند ولی این آقای سلحشور دست بر نمیدارد میکس سریال افسانه جومونگ و سریال یوسف

به آن قسمت میرسیم که همسر یوزارسیف در اتاقی درد میکشد و او منتظر قابله است ... قابله آمده یک ساعت در چشمان یوزارسیف زل زده (احتمالا اگر او هم چاقویی در دست داشت دستانش را میبرید) قابله بعد از این که مدتی طولانی پاچه خواری یوسف را کرد و مقدار زیادی چرند گفت وارد اتاقی شد که زن بیچار مثل مار به خودش میپیچید! اما ناگهان با ورود زن قابله بچه متولد شد و هنوز پارچه دور آن نپیچیده کنیز آمدو خبر داد که نوزاد دختر است حالا نوبت او بود که برای یوسف هیز بازی در بیاورد!! : دختری به زیبایی پدر و مادرش!!  عجــــــــــــــب!!!  میکس سریال افسانه جومونگ و سریال یوسف

به همان جومونگ خودمان برمیگردیم.  داشتم میگفتم که این سریال عجب کارگردانی و گریمی دارد چقدر من کف کنم خدا هنرپیشگان جومونگ با میمیک صورتشان چه بازی ها که نمیکنند (نمیدانم چرا به یاد هنرپیشگان سریال یوزارسیف خودمان افتادم!!) جدا از شوخی از اهمیتی که برای زنان در کره قائل میشدند خیلی تعجب کردم حتی مراجع مذهبی (کاهنان) هم زن بودند آن هم از نوع مرغوب!! حتی رئیس قبیله فلان قصد دارد دخترش را جانشین خودش کند. کاش گریمور سریال حضرت یوسف کمی جومونگ نگاه میکردمیکس سریال افسانه جومونگ و سریال یوسف حداقل میفهمید که برای پیر کردن چهره ها نیازی به کبود کردنشان نیست!!

از نظر من زلیخا باید سر آن دو کنیز بیشعور حسود را که پشت سر هم به او میگویند تو پیر و زشت شده ای از تنشان جدا میکرد حتی در زمان پیری زلیخا از آن دو افریته زیباتر بود.

تمام شد!

------------------------------------------------------------

پی نوشت:

یک: قصد دارم یک مطلب اختصاصی برای سریال افسانه جومونگ بنویسم با عکسهای ویژه.

دو: اگر به گوشتان رسید که وقتی من در حال خوردن میوه ای بودم ناگهان بازیگران نقش جومونگ و یوزارسیف همزمان از روبروی من گذشتند و من دستم را بریدم فقط و فقط دلیلش هنرپیشه سریال جومونگ بوده و بس میکس سریال افسانه جومونگ و سریال یوسف

سه: هر نوع کامنت در مخالفت با این مطلب حذف خواهد شد بعدا نگی نگفتی! میکس سریال افسانه جومونگ و سریال یوسف

 

 

 

نظرات [0]

 

1387/11/12 01:53

 

۳۳- اطلاعیه فلیترنگ و شوتینگ

به خواست خداوند بزرگ و متعال ماهم ینگ (ing) و یا به عبارتی دینگ و یا به عبارتی دیگه فیلترینگ و یا از نوع بهتر دیپورتینگ، شوتینگ، محرومینگ شدیم.

البته طبق آخرین اخبار دریافتی وبلاگ پونی خانوم در برخی مناطق فیلتر است و در برخی مناطق فیلتر نیست.

به اطلاع همه دوستان و خوانندگان گرام میرساند که با فیلتر شدن پونی خانوم شر فقر اینترنتی، مفاسد اینترنتی، فحشای اینترنتی، تحاجم فرهنگی اینترنتی و تاثیرات جوانان از شبکه های ماهواره ای اینترنتی (به خصوص viva ) از سر اینترنت ایران کم شد. بدین وسیله سلامت صد در صد اینترنت را در ایران اعلام داشته و تقاضا دارم جوانان، نوجوانان، کودکان، نوزادان، دختران، پسران، پیرزنان، پیر پسران، پیردختران (ترشیدگان) بیماران، بی دستو پایان، با دستو پایان، کوران، کچلان و ... را پای اینترنت گذاشته و مجبورشان کنید از این محیط سالم بهره مند شوند.

کی گفته فیلتر یعنی محدودیت؟

بنده تازه آزاد شدم و از انواع و اقسام کلمات بدون ترس استفاده میکنم. اصلا یه تصمیم جدید گرفتم میخوام یک لیست بلند بالا از کلمات زشت و رکیک مبنی بر فحاشی و بیان آزاد! تهیه کنم و در پستهای مختلف این وبلاگ استفاده کنم.

این یعنی: آزادی!

 

 

 

نظرات [4]

 

1387/11/06 17:10

 

۳۲- چرا خود سانسوری میکنیم

داشتم توی فرندفید میپلکیدم که دیدم یکی از بچه ها که خیلی هم ازش خوشم میاد توی یه پست نوشته:

"چرا بعضی ها اینجا عفت کلام ندارن ؟؟؟ به خدا استفاده از بعضی کلمات زشت باکلاسی نیست !!! متاسفم"

این نوشته کوتاه منو یاد یه فاجعه بزرگ اجتماعی انداخت که گریبان همه مارو یه جورایی گرفته. خیلی دوست دارم بدونم چرا میخوایم خود سانسوری کنیم چرا علاوه بر خود سانسوری هامون که اکثرا ناشی از ترسه به سانسور کردن دیگران هم مشغولیم! خود سانسوری کار درستی نیست چرا فکر میکنیم باید دیگران رو کنترل کنیم و بهشون بگیم که درست حرف زدن یا درست رفتار کردن چه شکلیه. اصلا کی گفته کار اونا اشتباهه؟ عفت کلام؟؟ اگر قرار باشه نداشتن عفت کلام یک نفر باعث تغییر شخصیت دیگران بشه پس ای کاش هر چه سریعتر یکی از اون آدمهای بی چاک دهن به تورشون بخوره تا نشون بدن تربیتشون چقدر ضعیفه. توی محیطی مثل فرندفید که ما با پچه های کودکستانی یا دبستانی طرف نیستیم که بخوایم نگران تربیتشون باشیم. اصلا اونجا میریم که راحت باشیم. باز هم باید مواظب حرف زدن و رفتارمون باشیم که مثلا اگه گفتیم "پفـیو ز" یا "لـاشـی" میخوایم خودنمایی کنیم و باکلاس باشیم!! این کلمه عفت کلام رو کی اختراع کرد من نمیدونم؟؟ شخصیت آدمارو کلمات میسازن؟ مگه این همه نویسنده بزرگ مثل صادق هدایت، علیمحمد افغانی ( اگر کتاب "شوهر آهو خانم" علیمحمد افغانی رو نخوندین حتما این کارو انجام بدید) و خیلی های دیگه به خاطر راحت نوشتن و مثل بقیه حرف زدنو عصا قورت ندادن محبوب نشدن؟ کدومشون بی شخصیت بودن؟؟ یاد گرفتیم دور حرفای همدیگه دیوار بکشیم دور آدمایی که یکم با بقیه فرق دارن دیوار بکشیم، حرفهای همدیگرو سانسور کنیم، خودمونو سانسور میکنیم قبل از اینکه سانسورمون کنن. همه ما میترسیم که اگر حرف بدی بزنیم مامان باباهامون بگن بی تربیت!! نه من دیگه بزرگ شدم اونجوری حرف میزنم که دوست دارم، اونجوری رفتار میکنم که صلاح میدونم. حرف زدنو رفتار من ساعت زنگی نیست که به خواست دیگران کوک بشه و زنگ بخوره هر موقع دوست داشته باشم سکوت میکنم و هر موقع دلم بخواد داد میزنم به جهنم که به مزاج بــــــــــــــــــعضیا خوش نمیاد. جمله "حرف بد نزن بی تربیت" مال بچه های زیر 12 ساله بالاتر از اونو نمیشه به اندازه یه سر سوزن تغییر داد. وقتی بچه بودم گاهی به خاطر یه خنده نابجا باید یک ساعت به نصیحتای مامان بابام گوش میدادم ولی حالا که تا تموم شدن بیستو پنج سالگیم  4-3 ماه فاصله دارم وقتی اعصابم خراب میشه و میگم اعصابم تخمی شده دیگه مامان و بابام نصیحتم نمیکنن چون میدونن با نصیحتایی که توی بچگی کردن تربیت من کامل شده. اگه الآن برای راحت شدن اعصابم این حرفو میزنم دلیل نمیشه که توی محیط کار هم همین حرفو بزنم من جا و مکان حرف زدنم رو میدونم من بچه نیستم، ما بچه نیستیم و نیاز به ناظمو مدیرو پدر مادر همراه نداریم. فکر میکنیم وظیفه داریم نکات مختلف تربیتی رو به دیگران گوشزد کنیم یعنی آزادی حرف زدن رو از همدیگه صلب میکنیم. مسخرست به قول قدیمیا شاه می بخشه وزیر نمیبخشه!!! اگر به اون جمله اول مطلب که ازون دوست نقل قول کرده بودم برگردید میبینید که آخرش گفته: "متاسفم"  تاسف برای چی؟ تاسف برای کی؟ چقدر راحت به حریم اختصاصی دیگران وارد میشیم، اظهار نظر میکنیم و ابراز تاسف میکنیم!! حریم اختصاصی آدمها فقط خلوتشون نیست فقط محیط زندگیشون و دفتر خاطراتشون نیست ... هر آدمی حق داره آزادانه حرف بزنه، اظهار نظر کنه، بدون عفت کلام ابراز نظر کنه و زندگی کنه بدون اینکه از چوب ادبو تربیت هزاران ناظم و پدرو مادر که در اطرافش هستن بترسه. من یاد گرفتم که تا شخصی با حرفهاش بهم توهین نکرده یا حقم رو ضایع نکرده فقط یک شنونده باشم. شنونده بودن برای ما ایرانیا خیلی سخته باید فضولی کنیم، دخالت کنیم، بدون اجازه نظر بدیم برای دیگران مرزو محدوده تعیین کنیم، در مورد شخصیت دیگران اظهار نظر کنیم، نوع خوب یا بد بودن دیگران را تعیین کنیم و ... پشتشم یه جمله میگیمو خلاص: امر به معروفو نهی از منکر! شماهایی که امر به معروفو نهی از منکر میکنید همتون بی عیبو نقص تشریف دارید، بله؟ کی گفته هر کسی اجازه داره امر به معروف و نهی از منکر کنه؟ کی گفته شما آمادگی کامل برای امر به معروف و نهی از منکر دارید؟ کی گفته؟؟؟؟ توی کدوم دین گفته به حریم شخصی دیگران وارد بشید چون باید دیگران رو به راه راست هدایت کنید؟؟  اگر همه شماها مجری دین و ادبید چرا تشریف نمیبرید درس دین بخونید فقط برای توضیح کارهای زشتتون به دین متوسل میشید تا دهن دیگرانو ببندین. 

چقدر اشتباه کنیمو از اصلاح فرار کنیم؟

---------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت مطلب قبلی همچنان پابرجاست: لطفا نظرات هر مطلبو از طریق قسمت نظرات که کنار عنوان همون مطلب هست بدید. ظاهرا جایگاه نظرات توی قالب وبلاگ من باعث گمراهی خواننده ها شده. به زودی درستش میکنم.

 

 

 

نظرات [3]

 

1387/11/05 22:30

 

۳۱- من هرچی میگم تو نباید نارحت شی

یه دوستی داشتم قبلا قبلنا که اسمش سپیده بود یه مامان خوشکل داشت که خیلی شبیه مهستی بود بعضی موقه ها هم میزد زیر آواز البته این آواز خوندنش هم به خاطر این بود که خیلی بهش میگفتن شبیه مهستیه. خلاصه این مامان از اون مامانای زحمتکشی بود که همه عمرشو صرف بچه هاش کرده بود فقط یه ایراد کوچولو داشت مثلا وقت ناهار که میخواست بچه هارو صدا بزنه دونه به دونه اسماشونو میگفت، به اسم دوست من که می رسید به جای اینکه بگه سپیده میگفت سلیتــــــــــه! (درست نوشتم؟) دوست بیچاره منم جلوی من چند رنگ عوض میکرد بعد میگفت: "وای دوباره اینو گفت ... نمیدونم چشه؟ صد بار گفتم اسم منو درست صدا بزن"  گذشتو گذشت یه بار توی کوچه بودیم که مامان سپیده اومد صداش بزنه مثه اینکه دو سه باری صدا زده بودو سپیده نشنیده بود یهو توی کوچه جلوی همه داد زد: سلیتــــــــــــــــــــــــــه!! وااای خیلیها توی کوچه تعجب کرده بودن که یه مادر چطوری میتونه دخترشو توی خیابون اینطوری صدا بزنه؟! سپیده چشماش پر از اشک شدو دوید تو خونه تا ساعت 10 و 11 شب صدای گریه هاشو میشنیدم که با مامانش دعوا میکردو میگفت چرا تو اینقدر بیشعوری! برای چی دوست داری آبروی منو ببری؟ چرا اینقده از من بدت میاد. فرداش بهم گفت مامانش گفته من تورو دوست دارم هرچی میگم از ته دل نیست تو نباید ناراحت شی!!!!

نمیدونم چرا بعضی از پدرو مادرها اینقدر راحت به بچه هاشون بی احترامی میکنن. توی ایران این چیزا عادیه البته توی همه کشورهای جهان سوم عادیه اینجا از قانون احترام به کودک و نوجوان و جوان خبری نیست تا بوده به ما یاد دادن به بزرگترا احترام بذارید. من میخوام بدونم اون بزرگتری که به راحتی بی احترامی میکنه قابل احترامه؟ کی گفته بچه ها باید تو سری بخورن تا بزرگترا دلشون خنک بشه؟ طبق کدوم قانون بچه ها باید توهین های بزرگترارو بشنون و مطمئن باشن که بزرگترها چیزی توی دلشون نیست!! 

به درک که چیزی توی دلشون نیست پس تکلیف شخصیت خورد شده بچه ها چی میشه؟ میدونید فاجعه ماجرا اینجاست که گاهی اون بچه یه جوونه که خیلی هم غرور داره ولی چون به چشم والدینش بچه ست باید همچنان توهینهارو تحمل کنه!! مامانم همیشه قصه آقای اسکندری رو برام تعریف میکنه. آقای اسکندری سه تا زن داشت و همسایه دیوار به دیوار مابود فکر میکنم اون وقتا 4 سالم بوده. آقای اسکندری، هم سه تا زناشو میزد هم بچه هاشو. یعنی هر کدومشون نافرمانی میکرد مثه سگ کتک میخورد. مامان میگه آقای اسکندری پسر بزرگشو می اورد توی حیاطو میزد و ازش میخواست که کتکهایی که میخوره رو بشماره!! پسر بدبختم بعد از هر ضربه که به بدنش وارد میشده میشمرده: 1 آااااااااااااااااااخ  2 آاااااااااااااااااااااااخ ... چندین سال میگذره، کتکها کار خودشونو کرده بودن و پسر آقای اسکندری هم به این نکته پی برده بود که پدرش چیزی توی دلش نداره!!! میگفتن ورق برگشته بود و پسره که حدودا سی سالش شده بود پدرشو میبرد توی حیاطو میزد و میگفت بشمار: 1 بشمار 2 ... از هر دست که بدی از اهمون دست هم میگیری. اینجا شاید کشتن، تاکید میکنم کشتن یه کودک فقط چند سال (شاید 5-6 سال) حبس داشته باشه که در بعضی موارد اگر پدری بچشو بکشه چون خودش ولی دم محسوب میشه ممکنه حبس رو هم تحمل نکنه! ولی توی کشورهای متمدن هر نوع بی حرمتی به بچه ها مجازات داره چون بچه ها با ارزشن چون بچه ها عزیز هستن چون ... 

نمیتونم احساس دردی رو که موقع دیدن کشیده خوردن بچه های کوچیک توی خیابون از پدرو مادراشون میبینم وصف کنم، درد میکشم اینقدر درد میکشم که قلبم تیر میکشه و چشام پر از اشک میشه، فقط یه سوال توی سرم میچرخه "این وحشی گری ها کی تموم میشه؟"  

از زنایی که هفتاد قلم آرایش روی صورتشونه و با بچه راه می افتن تو خیابون و بچه شون رو فراموش میکننو اگر احیانا بچه بگه مامان آب میخوام چون مزاحم چشم چرانیهای مادر شده حتما یه چک نثار فرشته بی گناهشون میکنن متنفرم. همین خانومهای بدکاره (در وصف این افریته ها بد کاره هم کمه) وقتی بچه دار نمیشن خودشونو به هر امام زاده و دکتری آویزون میکنن که خدا بهشون بچه بده!! فکر میکنید اینا بچه دوست دارن؟ نه فقط ترس از این دارن که شوهرشون طلاقشون نده همین. اون نامردهای به ظاهر مرد هم که دستای کتو کلفتشون رو از بچه های معصوم و بی گناه از همه جا بی خبر دریغ نمیکنن بیشتر منو یاد حیوون گرسنه ای میندازن که دنبال طعمه میگرده.  

کی این وحشی گری ها تموم میشه؟ کی؟ 

خیلی از دخترایی که توی سنین کم کتک میخورنو اینقدر کتک میخورن تا به کتک خوردن عادت میکنن وقتی که ازدواج میکنن کتکهایی که مجازات گر جدیدی به اسم شوهر! نثارشون میکنه به راحتی میپذیرن. این چه فاجعه ایه که گریبان همه رو گرفته و دست بردار نیست! 

خدایا این وحشی گریها کی تموم میشه؟  

-------------------------------------------------------------------------- 

پی نوشت: لطفا نظرات هر مطلبو از طریق قسمت نظرات که کنار عنوان همون مطلب هست بدید. ظاهرا جایگاه نظرات توی قالب وبلاگ من باعث گمراهی خواننده ها شده. به زودی درستش میکنم. 

 

 

 

نظرات [3]

 

1387/10/29 20:18

 

۳۰- آموزش سیاست قبل از تولد

بارها و بارها شنیدم که میگن تربیت کودک رو باید قبل از تولد و از زمان بارداری مادر شروع کرد. اولین باری که این حرفو شنیدم خیلی تعجب کردم ولی بعد فهمیدم که جنین از ۳ یا ۴ ماهگی نسبت به رفتارهای مادر و یا اتفاقات خارج از بدن مادر عکس العمل نشون میده و روی شخصیتش در آینده تاثیر میزاره... 

خلاصه بحث بالا مورد نظر من نیست من هم روانشناس نیستم ولی تازگیا یه کشف بزرگ کردم اونم این بوده ما ایرانیها از بدو تولد سیاستمدار به دنیا میاییم! نمیدونم شاید اگر بخوایم طبق نظر روانشناسا بگیم که رفتار "مادر" این تاثیرو روی بچه میزاره بیراه نگفته باشیم چون هزار ماشالا هزار ماشالا خانومای ایرانی از شمال تا جنوب و شرق تا غرب همگی سیاستمدارن! 

مردها در مقامهای مختلف با عنوان رجال سیاسی ظاهر میشن و خانومها بهشون خط میدن. میگید نه؟ الآن براتون مثال میزنم: 

دوستی تعریف میکرد: "  چند روزی به یکی از شهرهای زیبای ایران رفته بودیم جایی که همه مردمش در فکر کشاورزی هستن و ما خیال میکنیم اونا اصلا با سیاست کاری ندارن میگفت ساعت 2 بعد از نصف شب رسیدیم به اون شهر قشنگ از خستگی نفسمون بالا نمیومدو به محض رسیدن به منزل دوستمون گرفتیم خوابیدیم. توی خوابو بیداری یه صداهایی شنیدم نمیدونم چه صدایی بود از شدت خستگی خیال میکردم دارم خواب میبینم اما وقتی شیشه بالای سرم خورد شدو کلم پر از خورده شیشه شدو پیشونیم شکافته شد تازه فهمیدم نه بابا خواب نیستم! با سر خونی از پله ها دویدم و رفتم پایین ببینم زلزله اومده یا صدام پدرسگ دوباره زنده شده! پایین هیچ کس نبود همه رفته بودن بیرون. بیرون یه بلبشویی بود که نگو یه دستمال کهنه شسته شده مخصوص گرد گیری کنار میز بود برش داشتمو گذاشتم روی پیشونیمو رفتم بیرون. دیدم یه لشکر آدم توی کوچه به اون باریکی جمع شدن و یه عده اون وسط با چوب افتادن به جون هم من که اون وسطو نمیدیدم ولی چوباشونو میدیدم چون قد چوبا از آدما بلند تر بود. تازه فهمیدم شیشه پنجره اتاقی که من توش خواب بودم برای این شکسته بود که احتمالا این جنگجوهای سحر خیز یکی از سنگهایی رو که به طرف هم پرت کرده بودن خورده بوده به شیشه اتاق و باقی ماجرا ... 

من که از هیچی سر در نیاوردم رفتم توی خونه تا به زخمم برسم یکم آب خنک زخممو که خیلی هم عمیق نبود آروم کرد. منتظر موندم تا اهالی خونه بیان نیم ساعت بعد اومدن. اول ریختن دور من ببینن سرم چی شده یکم بتادین و گاز استریل سرو ته ماجرا رو هم اورد. پرسیدم چی شده بود؟ جنگ بود؟ گفتن توی خونه روبرویی که دوطبقه ست دو تا برادر با خونواده هاشون زندگی میکنن. صبحا برادر بالایی با زنو بچه میاد پیش برادر پایینی که با هم نماز بخوننو بعد صبحونه بخورنو بعد هم برن دنبال کارو زندگیشون امروز صبح بعد از نماز، زن برادر بالایی وقتی سینی چای رو میاره سر سفره میگه ایشالا رفسنجانی رئیس جمهور بشه والا حقشه، اون موقع که اومد ویدئو آزاد شد یادتونه؟ شاید اگه دوباره رئیس جمهور بشه ماهواره هم آزاد شه! نه؟ زن برادر پایینی احساس میکرده اگه حرف نزنه میگن هیچی بارش نیست میگه والا تا ما یادمونه به حرف گربه سیاه بارون نمیاد ... ایشالا قالی باف بشه هزار ماشالا چقدم خوش قیافست این مرد! اصن انگار تو پیشونیش نوشتن رئیس جمهور! رفسنجانی بشه که ماهواره آزاد شه؟؟ واااا مگه قرتی بازی هم آرزو داره که پشتش آه میکشی؟؟  

هنوز زن برادر بالایی از خودش دفاع نکرده بوده که برادر پایینی به زنش میگه احمق بی شعور خجالت نمیکشی میگی قالیاف خوش قیافست!! جلو سه تا پسر جوون؟؟ (13 - 15 - 10  نمیردیم معنی جوون هم فهمیدیم چیه!) 

زنش میگه آزار تو جونت بخوره ایشالا احمق بی شعور جدو آبادته برو جلو زن داداش هرزتو بگیر که هنوز 1 ساعت از نماز اول وقتش نگذشته میگه ایشالا ماهواره آزاد شه! شوهرش هم یکاره میزنه تو گوش زنه اون یکی برادره هم برای این که لال نمیره میزنه تو سر زنش که نگن نامرده. یکی از زنا اول میره تو حیاط جیغو دادو بعدم میره تو کوچه و جیغو هوار که به دادم برسین اینا منو کشتن برادر شوهر میاد میگه زنیکه بیا تو چرا آبرو ریزی میکنی همون موقه هم شوهر خودش با کمربند میرسه میاد زنشو بزنه که میبینه برادرش میره زنشو میزنه اونم کمربندو حواله خان داداش میکنه که چرا زن منو زدی آقا همه تو کوچه میفتن به جون هم. بچه های خونواده هم به پدر مادراشون اسلحه سرد و نیروهای کمکی میرسوندن یکیشون چوب می اورده یکیشون سنگ می اورده یکی جیغ میزده یکی زنگ میزده فامیلا مامانش بیان کمک!! یکی زنگ میزده بقیه فامیلای باباش بیان کمک!!  همسایه ها شنیده بودن که بچه های بالایی به قالی باف بدو بیراه می گفتن بچه های پایینی به رفسنجانی! یکی میگفت من خودم شنیدم یکی از بچه ها به اون یکی گفت ایشالا دردو بلای رفسنجانی بخوره تو سر مامانت!!!!! " 

خب این بچه ها سیاستمدارن چون مادراشون سیاستمدارن!  

++++++++++++++++++++++++++++

توی بگیرو ببند جریانات شهرام جزایری بود که رفتیم خونه داییم اینا دختر داییم ملیکا 4 سالش. بود داییم یه ویدئوی رقص عربی گذاشته بودو دختر کوچولوش هم اومد وسط برقصه اینقده خوشکل رقصید که بابام چند تا هزاری بهش داد منم اون موقع ادعای پولداریم میشد سه تا هزاری بهش دادم خلاصه مامانمو مامان بزرگم هم بهش پول دادن. یه دفه دیدیم ملیکا خانوم رفت کنترل تلویزیون رو برداشتو صداشو تا آخر کم کرد!! گفتیم چی شد ملیکا چرا صداشو کم کردی؟ گفت میخوام استراحت کنم... من به شوخی گفتم ملیکا خانوم اگه نرقصی که دیگه کسی بهت شاباش نمیده ملیکا گفت اگه زیاد بهم پول بدین پولام زیاد میشه بعدش مثه شهرام جزایری فرار میکنمااااا  !!!!  هیچ وقت اون روزو یادم نمیره تقریبا هممون برای چند ثانیه نفس هم نمیکشیدیم. آخه یه دختر بچه 4 ساله شهرام جزایری رو از کجا میشناسه؟؟  

++++++++++++++++++++++++++++

چرا راه دور میریم خود من، چند روز پیش توی فرند فید یه بحث سیاسی راه انداخته بودن منم انگار که به اجدادم توهین شده بود یه روز کامل از وقتمو صرف اون بحث کردم!!! خیلی خنده داره نه؟؟ حالا از خودم میپرسم مگه اونا که باهاشون بحث کردی کی بودن اصن به تو چه؟ آقاجون توی سیاست هم هر کسی نظر خودشو داره مثه اختلاف نظر آدما توی دوست داشتن رنگها ما نمیتونیم کسی رو مجبور کنیم که علاقشو مثلا به رنگ آبی کم بکنه و بره عاشق رنگ زرد بشه! 

++++++++++++++++++++++++++++ 

توی یکی از اتوبوسهای شهری اصفهان نشسته بودم اکثر خانومایی که توی اتوبوس بودن سنشون بالا بود یکی از خانوما تسبیح دستش گرفته بودو تندو تند ذکر می گفت. دوستم به من گفت تو چرا امروز اصن به خودت نرسیدی؟ انگار مریضی! قیافت شده شبیه احمدی نژاد!! نه اصن احمدی نژاد از تو خوشکلتره!!    همون موقع اون خانوم مسنی که داشت ذکر میگفت با اخم به دوستم گفت: خدا نکوند که دختر به این خوشکلی شکلی احمدی نژاد باشه!! احمدی نژاد رئیس جمهووور نیس که، رئیس جمهور آقای خاتمی بود که به مسائلی جوونا رسیدگی می کرد این احمدی نژاد فقط بلدس برد مسافرت هی پولی مردمو خرج کوند و عقده های مسافرتای نرفتشو خالی کوند!! 

----------------------------------------------------------------------------- 

پی نوشت: شما شاهد باشید من تصمیم گرفتم از این به بعد به هیچ عنوان توی بحثهای سیاسی شرکت نکنم. 

 

 

 

نظرات [19]

 

1387/10/03 14:19

 

۲۹- امان از پرشین بلاگ

 پرشین بلاگ 

اول که وارد شدیم انتظار داشتم یه چیزی تو مایه های اهدای جوایز نخبگان المپیادهای ریاضیو شیمیو اینا باشه ولی بعد از اینکه جناب آقای نوازنده کیبرد به طور برق آسایی یکی از آهنگهای ریتمیک شیشو هشتی رو که تو حافظه سیستمش داشت گذاشتو رفت به امان خدا فهمیدم که نه بابا جاده ازون وره!! 

حالا آهنگه هم یه چیزی تو مایه های آهاااااااااان بیا وسط دس دس دس

آقا منو بگی: قر تو کمرم میلولید حالا نلول و کی بلول 

 

خلاصه اول که خیال میکردم به نویسندگان مطالب IT میخوان جایزه بدن یکم که گذشت دیدم نه بابا یه چیزیه تو مایه های جشنواره فیلم فجر ولی کمی بیشتر که گذشت تازه فهمیدم روز جهانی کودک و تلویزیونه! تازه داشت باورم میشد که آقای حامد مقدم (شما میشناسینش؟)  پول داده که پرشین بلاگ براش تبلیغ کنه که ناگهان آقای بوترابی و فرزند محترمشون و هواداران پرشین بلاگ هر چی داشتن رو کردن. همه گفتن آقای بوترابی داره خداحافظی میکنه یهو خودش اومد بالا گفت از این خبرا نیست در خدمتتون هستیم! 

چقدر یادم به اون روز افتاد که گفتن علی دایی میخواد خداحافظی کنه ولی خودش گفت چرند نگین من هستم در خدمتتون! 

مارو از ردیف اول بلند کردن بردن ردیف دوم گفتن ردیف اول جای مهمانان ویژه ست حالا مثلا من و بوی فرند گرام هم مهمون ویژه بودیما!

بعد از ردیف دوم بردن ردیف سوم گفتن ردیف دوم جای هنرمنداست

از ردیف سوم به ارواح خاک مرده هامون قسم خوردیم که اگه خواستن دوباره بلندمون کنن حسابی از خجالتشون در بیایم همون موقع یکی از آقایون پرشین بلاگ که عکسشون موجود بود ولی برای حفظ آبروی ایشان از نمایش عکس معذورم با چند تا خانوم سانتی پانتی اومد کنار ما و گذاشتشون که کنار ما بشینن. خانوم خنده داری که کنار من بود (رفتارش خنده دار بود) گفت: خانوم میشه بلند شید برید عقب بشینید؟ گفتم برای چی؟ گفت آخه این ردیف مخصوص بچه های پرشین بلاگه!!  

والا تا اونجا که من دیدم کارکنان پرشین بلاگ همشون یه کارت شناسایی به گردنشون بود ولی این خانوما بیشتر قیافشون شبیه دوس دختر عشوه ای ها بود تا بچه های پرشین بلاگ! بنده و آقای بوی فرند هم که یه عدد بیلا...خ نثار پشکل خانوما کردیمو نه تنها جابجا نشیدیم بلکه جابجا نشدیم  

خلاصه خانوم خانوما که احساس کردن خیلی ضایع شدن، به طور کامل باسن مبارکشون رو به سوی اینجانب گردش داده و به محض اینکه پشتشون کاملا زاویه دید بنده رو پوشش داد در همان مکان مستقر شدند دیگه همه یه جورایی دلشون میخواست منو حاجیمونو با اوردنگی ببرن ردیف عقب ولی نمیدونستن که من، جدو آباد اونیکه بخواد با اوردنگی منو ببره عقب با هم یکی میکنم!   

حضور تعداد زیادی از هنرمندان سینما و تلویزیون در اون جشن و توجه بسیار زیاد به اونا منو یاد جشنواره فیلم فجر انداخت. 

تجلیل از کودکان وبلاگ نویس (کودکانی که مادران و پدرانشون براشون وبلاگ درست کردن) و شاعر برنامه فیتیله و نیکی نصیریان جشنو شبیه جشنواره فیلم کودک و نوجوان کرد. 

حضور یک خواننده بسیار بسیار گمنام اسباب هرهر و کرکر مارا فراهم آورد.  

در این مراسم، تجلیل بسیار بسیار زیاد از افراد متفرقه و غیر مرتبط با جشن و وبلاگ نویسی مانند یک چکش بزرگ بر سرمان فرود می آمد. 

مدت زمانی که به معرفی و کارهای شاعر برنامه فیتیله و خواننده گمنانم و دیگر افراد بی ربط به جشن تعلق داده شد بسی بیش از زمانی بود که به وبلاگ نویسان (موضوع اصلی جشن) اختصاص داده شد. 

دیدن گیلاس خانومی خیلی خوشحالم کرد. 

وقتی همه پرشین بلاگیها رفتن بالا که با هم عکس بگیرن از گیلاس پرسیدم اینا برای چی رفتن بالا؟ گفت اینا بچه های پرشین بلاگن. گفتم نمیشه ما هم بریم؟ گفت: اینا کارت دارن تو هم داری؟ من (همراه با کمی تعمق و تفکر و تعقل!): خب.... آره کارت دارم. گواهینامه خوبه؟  خب مگه چیه؟ کارته دیگه       

به خدا جشن اینطوری تا حالا ندیده بودم! نیس دفه اولم بود! تعجب کردم هوارتا.  

یعنی وبلاگنویسا اینقدر ارزش نداشتن که یه کم بیشتر تحویلشون بگیرید؟؟ خلاصه مطلب اینکه توی اون مراسم به هر شغلو حرفه ای احترام گذاشته شد به غیر از وبلاگنویسی. به به 

عکسهایی که پرشین بلاگ از جشن توی سایتش گذاشته گواه حرف منه چون حتی یک عکس هم از نویسندگان برتر IT بین عکسا نبود!! 

بین عکسهای پرشین بلاگ یه عکس توجه منو به خودش جلب کردن: 

در عکس زیر جناب آقای بوترابی مدیر پرشین بلاگ بر سر هندوانه سربریده ای فاتحه میفرستند؟!! 

 

جشن پرشین بلاگ

 

در نهایت بی خیال. اگه بخوام بنویسم حالا حالاها مینوسیم ولی تهش یه سوال: جشنی که برای وبلاگنویسا برگزار شده اگر مهمونهای ویژش وبلاگ نویسا نیستن پس کیا هستن؟ 

 ---------------------------------------------------------------------------- 

پرشین بلاگ و رویای پدرخواندگی 

ببخشید شما؟ 

هی پرشین بلاگ من یک متقلبم!

 

 

 

نظرات [6]

 

1387/09/29 20:19

 

۲۸- دارم میرم

با آقای بوی فرند برای جشن وبلاگنویسان برتر IT پرشین بلاگ در شب یلدا آماده می شویم 

یه صدای گنگ و مبهم بهم میگه: آیا تو یک کنه هستی؟   

خب ........ البته نه! من یه کنه نیستم ولی میرم ........ خب؟ 

میرم دیگه بابا  

من کاره ای نیستم درسته  ولی حاجیمون که یه کاره ای هست 

خب دیگه کافیه من میرم جامم رزرو شده 

امیدوارم دفعه بعدی به خاطر خودم برم که یه صدای گنگ و مبهم زر زر نکنه 

چی بپوشم؟ 

پالتو قهوه ای با چکمه مشکی؟ 

پالتو مشکی با چکمه قهوه ای؟ 

دمپایی ابری با کلاه بافتنی؟ 

کلاه ابری با دمپایی بافتنی؟ 

گرم کن ورزشی؟ 

مرغ دریایی؟ 

راهنمای شهرک؟ 

فواره؟ 

رابینسون؟ 

ok بیخیال یه گونی میپیچم دور خودم میرم

 

 

 

نظرات [7]

 

1387/09/24 18:52

 

27- ایران من

ایران خرتم 

خیلی نوکرتم 

 

 

 

نظرات [5]

 

1387/09/20 18:12

 

۲۶- به درک

اعصابت خورده؟؟؟ به درک 

با فکو فامیلات دعوات شده؟؟ به درک 

از راه دانشگاه خسته شدی؟؟؟ به درک 

نوک دماغت آویزون شده؟؟ به درک 

دوس داری .... مثه .... من باشی، آرزو به دلی؟ به درک 

دوس داری تو خیابون پسرا به جای اینکه زل بزنن توی صورت منو کف کنن به تو نیگاه کنن؟ به درک   

عقده ای شدی؟ به درک 

فهمیدی؟ به درک 

بسه دیگه هر چی زر میزنی باید به سازت برقصم  

برای اینکه تو خیابون اخماتو نکنی توی همو مثه سگ پاچه نگیری مجبورم همش دروغکی بهت بگم: دیدی اون پسره چطوری نگات میکرد؟ دیدی فلانی تو رو دید کف کرد؟ دیدی اون یکی تورو دید از خوشحالی سکته زد!  

بس کن!  

من ننه بابات نیستم که روزی صد بار بشینی روبرومو سرتا پامو ورانداز بکنیو هی بگی چرا دماغم مثه دماغ تو نیس؟ چرا انگشت پامو وقتی لاک میزنم شکل انگشتای تو نمیشه؟ چرا اون پسره اونطوری نگات کرد؟ منم هی دلداریت بدم بگم نه تو الی نه تو بلی

وااااااااااااااااااااااااااااای بسه دیگه 

حالا دیگه چه مرگته؟ دوباره یه مرد زن دار چشمش افتاد دنبال منه بدبخت به ماتهتت فشار اومد!! 

خب راس میگی این یه افتخاره که پیرو پاتالا زاغ آدمو چوب بزنن!!! حتما خواست خدا بوده؟؟ 

تو هم میخوای؟؟؟؟؟؟ آخی 

منو تو دیگه 18 سالمون که نیست بگیم تو دوره بحران روحی و نیاز به توجه قرار داریم د آخه اسکل خانووم اگه یکی از اون نامزدیات به ازدواج ختم شده بود که تو حالا یه مادر بودی!!! 

رفتارت به سنت نمیخوره فهمیدی نمیخوره هیشکی هم آدم ظاهر بینو احمقی مثه تو رو نمیخواد 

کاش زشت بودی که میگفتم عقده ای شده 

کاش خونواده بدی داشتی که میگفتم تقصیر اوناست 

کاش مشکل مالی داشتی که بگم ایراد از اینه 

کاش کاش کاش ... 

تو فقط مرض داری و دیگه حالم ازت بهم میخوره

 

 

 

نظرات [7]

 

1387/09/18 12:53

 

25- تو خیلی شبیه ...

یه نفر: میدونی.. من یه دوست دختر داشتم عین تو بود 

من: جدی 

یه نفر: همه چیزش شبیه تو بود، حرف زدنش خندیدنش چشماش حرکاتش حرفاش دندونای خرگوشیش ... 

من: جدی! 

یه نفر: اون موقع که باهاش دوست شدم شوهر داشت 

من:  

یه نفر: راه به راه به شوهرش خیانت می کرد! 

من:

یه نفر: عاشق دود بود بیچاره بعدا از شوهرش جدا شد حالا هم کراکی شده بیچاره، داغون داغونه  

من:  

یه نفر: خلاصه تو خیلی شبیهشی!! 

من:

 

آخه باباجون، گه خوری که کنتور نمیندازه. والا به خدا نمیندازه، بلا نمیندازه 

من برم به کی بگم؟ داری خاطراتتو یادآوری میکنی یا منو ضایع میکنی؟؟  

دیدین بعضی میان حرف بزنن گند میزنن؟!